دل است دیگر
خسته میشود،بی حوصله میشود
از روزگار،از آدمها از خودش از این قابها
از اثبات از توضیح
از کلماتی که رابطه ها رو به گند میکشد
از این همه مهربانی کردن و نامهربانی دیدن
از سنگ صـــبور بودن و آخر هم مهر سنگ بودن خوردن
از زهر حرفایی
که تا آخر عمر آدم را می آزارد.
خسته ام....
از این که دیگر توان قوی ماندن نیست
باید بروم گوشه ای شاید آرام بگیرم شاید...

:¨·.·¨:
`·.ا نـ وش ه /..
نوشته شده توسط ♥♥یــه دخـــتر تنـــها♥♥ در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 14:50 |
لينک ثابت |